خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





آبان..

     

                آبان یکی از پسران خورشید بود ....
    یک روز خورشید ، آبان رو صدا زد و گفت :
    حالا نوبت توست که به زمین بروی و کارهایت را انجام بدهی .....
    آبان با خوشحالی پرسید : یعنی حالا نوبت منه ؟؟؟
    خورشید سرش رو تکون داد و آبان را راهی زمین کرد .......
    آبان نقاش بود ..
    یک نقاش بسیار ماهر ....
    نقاشی که می توانست زیباترین رنگها و زیبا ترین شکل ها را نقاشی کند ...
    آبان از کوهی بزرگ پایین آمد و در مسیری که خواهرش مهر ، پیش از او حرکت کرده بود ، به راه افتاد ...
    وقتی به یک دشت رسید رنگها و قلم موهایش را در آورد و همه جا را رنگ آمیزی کرد .....
    آبان هریک از برگ های درختان را به رنگی در آورد ...
    یکی قهوه ای ، یکی زرد ، یکی نارنجی ، یکی قرمز ، یکی بنفش و یکی صورتی
    روی یک برگ قهوه ای لکه های نارنجی گذاشت و روی یک برگ قرمز خط هایی از رنگ بنفش کشید ....
    او باغ را به هزاران رنگ در آورد .....
    آبان تمام گندم های رسیده دشت با خوشه های پر از دانه شان را زرد زرد کرد ....
    او توی دشت ، ده ها مرد و زن کشید که مشغول چیدن گندم ها و جوها بودند ....
    عده ای کشاورز کشید که سیب زمینی ها را از دل خاک در می آوردند و عده ای را کشید که میوه ها را از درخت می چیدند ...
    چند نفری را هم کشید که خسته از کار ، زیر آفتاب دراز کشیده بودند و خواب می دیدند ....
    آبان خواب بچه ها را رنگی رنگی کرد ...
    به خواب همه بچه ها سر زد و خواب آنها را رنگ آمیزی کرد ....
    خواب های بد را پاک کرد و در چشم آنها خواب هایی زیبا و رویایی کشید ....
    او با قلم مویش آخرین دسته چلچله ها ، غارهای وحشی و مرغابی ها را کشید که گروه گروه کوچ می کردند ...
    او آسمان را رنگ خاکستری زد و ابرهای باران زا را به سراغ شهر و روستا فرستاد .....
    آبان کاری کرد تا قطره های باران همه جا را خیس کند ....
    روی هر برگ درخت قطره ای گذاشت تا زیر نور آفتاب بدرخشد ....
    آبان دشت را پر از گل های داوودی کرد و دور تنه درختان پیچک نیلوفر کشید که در سایه ابرها ، ساعت ها باز بودند .....
    آبان در نقاشی های خود ، لحظه های فراوانی را برای استراحت کشید ...
    استراحت گلها ، استراحت پرنده ها ، استراحت باغداران و کشاورزان و استراحت همه کسانی که پرکار بودند ....
    آبان شبها را هم به زیبایی روزها کشید ....
    با آسمانی پر از ستاره و تکه هایی از ابرها
    با مرغ های شب که صدایشان دشت را پر می کرد .....
    آن وقت آبان نشست و به نقاشی زیبایش نگاه کرد ...
    آبان آرام با خودش گفت ...
    عجب پاییز زیبایی ....

                   


    این مطلب تا کنون 25 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : آبان ,کشید ,خواب ,نقاشی ,بودند ,رنگی ,بودند آبان ,حالا نوبت ,
    آبان..

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده